هرچه اين مي‌گشاد بند قبا

شاعر : انوري

آن فرو مي‌کشيد پر کلاههرچه اين مي‌گشاد بند قبا
وي مطيعت به طوع بي‌اکراهاي غلامت به طبع بي‌اجبار
هرچه بر پشت جرم خاک سياههرچه در زير دور چرخ کبود
حمله‌ي شير و حيله‌ي روباهقدرتت گشته در ازاء قدر
هم به پاداش و هم به بادافراهدست عدلي دراز کردستي
اي قضاه قهر روزگار پناهکه نه بس روزگار مي‌بايد
دست تاثير آسمان کوتاهتا کني از تصرفات زمين
بر دوام تو عدل تست گواهعدل دايم بود گواه دوام
يک نفس خالي از دوکار آگاهفتنه در عهد حزم تو نزدست
هفت اقليم را دو حاجت خواهدهر در دور دست تو نگذاشت
که برآرد ز شوره مهر گياهدست تو فتح باب بارانيست
و آفرينش همه پياده‌ي تو شاهاي خلايق به جمله جزو و توکل
جاودانت از شريک و شبه نگاهنه خدايي و داشتست خداي
ورنه آزاد بودي از اشباهشبهت از خواب و آب و آينه خاست
خاطرم تيره شد دماغ تباهزين فراتر نمي‌توانم شد
آه اگر همچنين بمانم آهعاجزم در ثناي تو عاجز
نکنم لا اله الا اللهيک دليري کنم قرينه‌ي شرک
سال و ماه اوفتاده در افواهتاکه ذکر گناه و طاعت هست
هرچه جز طاعت تو باد گناهاز مقامات بندگي خداي
گاه تقدير عبده و فداهسوي تدبير تو نوشته قضا
دولتت دوستکام و دشمن‌کاههمتت ملک‌بخش و ملک‌ستان
برنياورده جز که وا اسفاهيک نفس حاسدان بي‌نفست
اي بلند آفتاب و والا ماهاي سراپرده‌ي سپيد و سياه
در زد آتش به آسمان دوتاهشعله‌ي صبح روزگار دو رنگ
در جهان اوفتاد شور سپاهاز افق برکشيد شير علم
شغب از خوابگاه و خلوتگاههين که برکرد مرغ و ماهي را
ديگري را گران رکاب شناهشد يکي را سبک عنان شتاب
وي عروس بهار حله بخواهاي بخار بحار کله ببند
وي همايون بساط و ميمون‌گاهاي مرصع دوات و مصري کلک
عيد را تهنيت کنند به گاهروز عيدست و تهنيت شرطست
به زمين بوس صدر ثاني شاهبه ملاقات بزم صاحب عصر
چهره‌پرداز نصر دين الهناصرالدين که نوک خامه‌ي اوست
جز پي رايتش نداند راهطاهربن المظفر آنکه ظفر
طاعت کهربا ندارد کاهآنکه در زير سايه‌ي عدلش
خواجه‌ي اختران نجويد جاهوانکه در جنب سايه‌ي قدرش
وانکه او يوسف است و گيتي چاهوانکه او يونس است و گردون حوت
خواست افتاد با فلک ناگاهراي او را مگر ملاقاتي
سوي او آفتاب کرد نگاهاتفاقا به وجه گستاخي